منوی اصلی

درباره وبلاگ

لینک روز

آرشیو مطالب

دریافت کد بارش قبل از بالای وبلاگ

Digital Clock - Status Bar

مرجع وبلاگ نویسان جوان


امکانات

استخاره با قرآن
استخاره با قرآن

فال حافظ

فال انبیا
فال انبیا

بازم سلام....

۱۳٩۱/۱٢/۳٠ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ

من حالا حالاها ول کنتون نیستم تا آخر سیزده به در...

میخوام برای خودم وخواهرم ودوستای صمیمیم آرزو کنم

اولا امیدوارم تا آخر عمر ما چهارتا یعنی ماهوروماهنوش و سانازوپریسا با هم باشیمmade by Laie

آرزو دارم خواهرم ماهنوش در آینده یه دکتر موفق بشه

پریسا بالاخره بتونه انیمیشن بخونه

ساناز یه بازیگر معروف بشه

ومنم موزیسین بشم

والبته

.

.

.

.

.

.

پریسا خانم یادش نره قراره وقتی رفتیم خوابگاه قراره اون کارای خوده رو انجام بده

امیدوارم یه روز جرئت این کارو پیدا کنم

یه توصیه هم به خواهرم ماهنوش اینقدر درس نخون خل میشی

از همه دوستام ممنونم که در هیچ شرایطی تنهام نذاشتن

قراره ما چهار تا جهان رو در دست بگیریم این قولو به هم میدیم

پس مینوشم به سلا متی دوستام(صبر کن صبرکن.....من از این غلطا نمیکنم)

ترجیح میدم چای بخورم

هر سه تاتون رو دوست دارم زیااااااااد

ببخشید خیلی حرف زدم این یکی اختصاصی مال دوستام بود



برچسب‌ها:

سلام.....

۱۳٩۱/۱٢/۳٠ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ

سلام به همه ی بروبچ باحال حال شما؟؟

4ساعت به سال تحویل مونده من خیییییلی خوشحالم

امیدوارم تو عید دیدنی ها بتون خوش بگذره

کلی برقصین و شادی کنین

و امسال کلی موفقیت کسب کنیدpeace sign

همتونو دوست دارم عیدتون مبارک



برچسب‌ها:

گذر عمر.......

۱۳٩۱/۱٢/٢٧ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ



برچسب‌ها:

.......

۱۳٩۱/۱٢/٢٢ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ

 

 

 

 

 بر چهره ی  گل  نسیم  نوروز  خوش است

بر طرف چمن   روی  دلفروز خوش است

 

از دی که گذشت هر چه بگویی خوش نیست

خوش باش ومگو ز دی که  امروزخوش است

   شعر  از خیام

 

سبد ، سبد گلهای سرخ و میخک میخواد بگه جلو ، جلو عید شما مبارک . . .قلبلبخند

 

 



برچسب‌ها:

دل شکستن....

۱۳٩۱/۱٢/٢۱ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ

 

هروقت دل کسی رو شکستی

روی دیوار میخی بکوب

تا ببینی چقدر دل شکستی

هروقت دلشان را به دست اوردی

میخی را از روی دیوار بکن

تا ببینی چقدر دل به دست اوردی

اما چه فایده...؟؟ که جای میخ ها بر روی دیوار می ماند



برچسب‌ها:

چرا مادرمان را دوست داریم؟؟

۱۳٩۱/۱٢/۱۱ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ



چون  ما را با درد بدنیامی‌آورد و
بلافاصله با لبخند می‌پذیرند
 
 
چون شیرشیشه را قبل از اینکه توی حلق
ما  بریزند ، پشت دستشان می‌ریزند

 
 
 
و وقتی بعدها توی تشکمان جی جی
می‌کنیم آبروی ما را نمی‌برند
  

 

چون وقتی تب می‌کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند 

 
چون وقتی توی میهمانی خجالت می‌کشیم و توی گوششان می‌گوییم سیب می  خوام، با صدای
بلند می‌گویند منیر خانوم بی زحمت یه سیب به

این بچه بدهید و ما را عصبانی می‌کند  

 
 

 
چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند، یک
بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد
غذا را با قابلمه اش بخورد  

 
 
چون وقتی تازه ساعت یازده شب یادمان می افتد
که فلان کار را که باید فردا در مدرسه تحویل
دهیم یادمان رفته،بعد از یک تشر خودش هم پابه پایمان زحمت میکشد  که همان نصف شبی
تمامش کنیم 


 
 
چون وسط سریال‌های ملودرام گریه می‌کنند 

 
چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر
و ذکرش این است که مبادا فروشندگان
بی انصاف سر طفل معصومش را
کلاه گذاشته باشند
 
 
چون شبهای امتحان و کنکور پابه ‌پای ما کم
می‌خوابد اما کسی نیست که برایش قهوه
بیاورد و میوه پوست بکند  

 
به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما،
گریه می‌کند و نذر می کند و پوتین‌هایمان
را در هر مرخصی واکس می‌زند 

 
چون وقتی شب عروسی ما داماد ازش خداحافظی
میکند با چشمانی پر از اشک سفارشمان را میکند
ما را به داماد میسپارد 

 
چون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب
به دستش می دهیم یک طوری تشکر می کند
که واقعا باور می‌کنیم شاخ غول شکانده‌ایم 

 
چون موقع مطالعه عینک می‌زند و پنج دقیقۀ
بعد در حالیکه عینکش به چشمش است
میپرسد:این عینک منو ندیدین؟  

 
چون هیچوقت یادشان نمی‌رود که از کدام غذا 
بدمان می‌آید و عاشق کدام غذاییم ،حتی وقتی
که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار
را با هم بخوریم 

 
چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این است
که وای بچم خسته شد بسکه مریض داری کرد 

 
و چون هروقت باهاش بد حرف میزنیم و دلش
رو برای هزارمین بار میشکنیم،چند روز بعد 
همه رو از دلش میریزه بیرون  وخودش رو
گول میزنه که :‌بخشش از بزرگانه  

 
چون مادرند
 

 



برچسب‌ها:

حکایت وقت رسیدن مرگ...

۱۳٩۱/۱٢/۱۱ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ

 

یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش  ...
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...

طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار  واسه بعد ...

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان  نوبت توئه ...
اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو  بگیر ...
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ...

توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ...
مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ...
مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست
و منتظر شد تا مرگ بیدار شه ...

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در  رفت!
بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون  گرفتن میکنم!

نتیجه اخلاقی : در همه حال منصفانه رفتار کنیم و بی جهت تلاش  مذبوحانه نکنیم



برچسب‌ها:

گریه هایم....

۱۳٩۱/۱٢/٥ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ

در تنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم



در بی
کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم



در حال خندیدن بودم که به
یاد خنده های سرد و تلخت گریه کردم



در حین دویدن در کوچه های زندگی
بودم که ناگاه به یاد لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی

ایستادم و آرام گریه
کردم



ولی اکنون می خندم آری میخندم به تمام لحظه های بچگانه ای که
به خاطرت اشک هایم را

قربانی کردم...



برچسب‌ها:

gt-66

gt-66

http://gt-66.persianblog.ir

زندگی زیباست اگر تو بخواهی...

زندگی زیباست اگر تو بخواهی...

زندگی زیباست اگر تو بخواهی...

زندگی زیباست اگر تو بخواهی...

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog